یک نفر ...
یک جایی ...
تمام رویاهاش تویی ...
وقتی که به تو فکر می کنه ...
احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه ...
پس هر وقت دلت گرفت ...
این حقیقت رو به خاطر داشته باش ...
یک نفر ...
یک جایی ...
بی قرارته ...
تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است
نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 6:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شده تا حالا که یک آسمان حرف نوشته باشی روی تن زخمی یک کاغذ
و رفقایت تنها به جرم آن که نیستی، از آن موشک ساخته باشند
و وقتی که دوباره برگردی، حرف های دلت را باد برده باشد ؟!....
شده اصلاْ که بچه شوی
و تازه بعدش بخواهی با خودت قایم موشک بازی کنی
و بعدترش "تو" چشم بگذاری تا "من" پنهان شود
و توی دلت بشماری: 1... 2... 3... 4... 5... آمدم!
و بعد آنقدر دنبال "من" بگردی تا پیر شوی؟!....
راستی!
سال ها پیش، یک روز "من" با "خود"م گرگم به هوا بازی کرد،
"من" گرگ شد و تا آمدم به خودم بجنبم "خود"م را تکه تکه کرد...
...و اکنون، روزها و ماه ها و سال هاست که من بی "خود"ام!...
اصلاً بگو ببینم:
شده تا حالا که دلت اینجا باشد
و تو مجبور شده باشی که برای همیشه بروی؟
شده تا حالا زیر شرشر بی پایان باران،
تنها به حرمت یک نگاه ساده،
آنقدر معطل شوی تا "من" خیس شود
و وقتی به خانه می رسی " او " شده باشی ؟!!!...
شده تا حالا که روی دلت پلاک بچسبانی که:
" این مغازه ،
تا ابد تعطیل است " !!!
پ.ن: جند روزه من خوشه چین اندوهم ! زبانم زبان دیوانگیست
نوشته شده توسط آیدین در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 8:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان بایدند نه باید ها!
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم. عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا!
اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست!
آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبادا باشد
هر روز بی تو روز مباداست!
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند؟
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه ، از پشت هفت دیوار ، دیوارهای صاف ، دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو ، دیوارهای من ! دیوارها.. فاصله بسیار است
آه دیوارهای تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند
نوشته شده توسط آیدین در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 6:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز صبح می شود
در هیاهوی ماشینهای عجول، در صدای فریاد فروشندگان نا آرام
باز صبح می شود با اینکه دیوارهای کندوهایمان هنوز سرد و تاریک اند
آری دوباره صبح می شود حتی اگر اتاق ما هنوز نورش از همان چراغ سقفی صد وات است
باز صبح می شود اما تنها کسی می فهمد که پرنده ای از پشت پنجره او را صدا بزند
هی، این درخت سبزی که اینجاست، دیروز هم بود، روز قبلش هم.
نوشته شده توسط آیدین در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 12:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درود بر آنانی که با خرد اهورایی خویش رایزنی می کنند وبهترین راهها را می پیمایند و با سپاه
دروج و اهرمن می ستیزند و با سپاه جاوید راستی همگام میشوند ...
فرزندان آریا بوم ... نوادگان اشکانی تبار . درود
زایش اشوزرتشت در
خرداد روز از ماه فروردین
مبـــــارک بــــــاد
نوشته شده توسط آیدین در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 10:52 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بزار دستای سياه سرنوشت تو رو ازم بگيره..
بزار گردش روزگار هر کدوممونو يه طرف ببره..
اما من دوستت دارم..
حتی اگه يه روز هم خونت..يارت..دوستت يا حتی يه رهگذر تو زندگيت نباشم..
اما ميدونی..
به حرمت ضربانای قلبم واسه لحظه های که به فکرت بودم..
به حرمت نگاه های خيالی که در پس اون چشمای عاشقتو تو خاطرم می پروروندم..
دوستت دارم..
به تعداد بازدمای حسرت گونم که در آرزوی بودنت در کنارم از سينه بيرون ميدادم..
به حرمت بوسه هايی که در نبودت نثار گونه های خياليت می کردم..و به تعداد جدال هایی که واسه پایان دادن عشقت برانگیختم..
دوستت دارم..
و تو به اندازه تمام اذیت هام منو ببخش..
بزرگترین آرزوم اینه که به تمام آرزوهات در کنار اونی که دوسش داری برسی.. آرزو می کنم خوشبخت باشی و میدونم که خودم میتونم شاهد این خوشبختی باشم و ببینم آرزوم برآورده شده..ممنون که حرفامو خوندی..دیگه حرفی نمونده..می تونم بگم...
خداحافظ..
نوشته شده توسط آیدین در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت 6:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بايد بلند شوم، باید بلند شوم و كاری كنم، هميشه همين بوده، هميشه ترجيح دادم ساكت و صامت، دراز به دراز بخوابم انگار كه هيچ اتفاقی نيفتاده است. ولی يك بار هم كه شده به خاطر خودم بايد بلند شوم و حقم را بگيريم. بايد بلند شوم و حرفم را بزنم. حتمآ، حتمآ اين كار را می كنم ولی آخ ... چشم هايم پر از شن است و مژه هايم به هم چسبيده، درست نمی توانم ببينم، تكه های بدنم انگار هر كدام يك طرف افتاده. هميشه همين طور بوده... هر وقت می خواستم حرفم را بزنم يك جوری خودم را گم كرده ام.
حالا هم نگاه كن، گونه هايم، لبهايم، پيشانی بلندم هيچ كدام سرجايش نيست. بايد خوب بگردم و دهانم را پيدا كنم. چه كسی به حرفهای يك مرد ِ بي دهان گوش می كند؟ فرض كنيم كه نپرسند چشمانت كو، دلت كو، مغزت كو، حتمآ كه می پرسند دهانت كو و آن هم نه حتمآ كه می پرسند لبهايت كو و آن وقت من ِ بی دهان بايد چه بگويم؟
كورمال كورمال دستم را روی زمين می كشم، آخ ... دستان من كه اين طور پاره پاره نبودند، خوب يادم است...مهم نيست، حرفم را كه زدم بلند می شوم می روم سرفرصت يك قوطی وازلين می خرم و دستهايم را با آن چرب می كنم، فعلا ْ بايد بگردم و دهانم را پيدا كنم. شايد اگر به موقع حرف می زدم الان دهانم را گم نكرده بودم. زير اين سنگ كه نيست... نه، زير آن سنگ هم نيست. بهتر است بيرون را هم خوب بگردم. تكه سنگی برمی دارم، بر سقف كوتاه و سنگی بالای سرم می كوبم، باز كنيد، دهانم را جا گذاشته ام.
از دوردست ها صدای ضجه می آيد...
نوشته شده توسط آیدین در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 7:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از صبح تا حالا این دهمین گوسفند بود. خوش به حالشون! می برن و بهشون یه عالمه علفهای خوشمزه میدن، من که لحظه شماری میکنم تا یکی هم از من خوشش بیاد، حیف،حیف که لاغرم.
همه دارن کیف می کنن و عید رو به هم تبریک می گن، همه خوشحالن به جز یکی، اون گوسفند پیر که طبق معمول یه گوشه کز کرده. نمی دونم چرا ولی بر خلاف همه گله اون اصلاً خوشحال نیست!
دیشب با اون صدای گرفته و بغض قدیمی زمزمه کرد:
"زندگی سخت ترین راه خود کشیه! "
اصلاً ولش کن، وای خدای من! انگار این آقاهه از من خوشش اومده......
پ ن : درد من حصار برکه نیست... درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...
نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 7:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پاییز
یعنی وقتی نیم رخ روبروی پنجره نشسته ای
روی پوستت احساس خنکی بکنی
یعنی وقتی همه این اتفاق ها وقتی بیفتد
که دقیقا تا چند روز قبل
روبروی همین پنجره
احساس گرمای تحمل ناپذیر می کردی
پاییز
یعنی وقتی دوباره روزها
انتظار شروعی را بکشی
شروعی که هر سال با آمدن پاییز است
شروعی که حتی با آمدن بهار هم نیست
پاییز
یعنی وقتی از بچه ها می پرسی کلاس چندمی
چند لحظه فکر می کند
و می گوید امسال یه سال بزرگتر شدم
پاییز
یعنی ریختن همه برگ های اضطراب
یعنی شنا در آنچه از آن می ترسیدی
پاییز یعنی آغاز
یعنی فصل تولد من
نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 6:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در آن هنگام که
دوستی شکل می گیرد
آنگاه که جامی را قطره قطره پر می کنید
دست آخر با قطره ای ،
سرریز می شود ...
و به زنجیره ی مهربانی ها نیز ،
گاه خاموشترین ستاره ای هست
که سرانجام دل آدمی را
لبریز می کند !
نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 6:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من باز خواهم رفت ، تردید مکن !
اینجا ، بَست نخواهم نشست .
اینجا ، لنگر نخواهم انداخت . – حتی اگر بزرگترین بندر دنیا در کنار بزرگترین اقیانوس جهان باشد . من نشکسته ام ، فقط خسته ام ای دوست !
من ، تَرکِ نشاط نکرده ام ، فقط قدری افسُرده ام ای دوست !
چه خاصیت که روی غم پرده ای رنگین بکشیم تا نشاطی بزک کرده به دیگران تحویل بدهیم ؟
مُختصر دلتنگی ما را در گیر خودش کرده . دلتنگی از اینکه ... بُگذریم ، اهمیتی ندارد .
نوشته شده توسط آیدین در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 6:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حالا دیدارهای گاه گاه من و تو شده........
حالا دیگه اینقدر از من دور شدی که برای یه دیدنت باید بیام توی
یه شهر دیگه.......
دیگه به بهونه های بچه گونه ات هم عادت کردم و دیگه حتی
از شنیدن سرماخوردنهای هر ساله ات توی فصل تابستون
خنده ام نمی گیره..........
از اینکه یه تلفن ساده زورت میاد بهم بزنی و همیشه بهونه
مشغول بودنو میاری ولی در عوض 3 یا 4 ساعت تو اینترنت
می گردی،دیگه ناراحت نمی شم......
به اینکه گاهی دلم بهانه اتو می گیره عادت کردم........
فقط از اینکه مامانو دعوا می کنم وقتی اسمتو میاره
ناراحت هستم......
به ا اینکه مهمونی هامون بی تو برگذار می شه و همه جای تو
رو خالی می کنیم، سعی می کنم فکر نکنم.
از اینکه برای دیدنت اینهمه انتظار پاییز و بهار و تعطیلاتو
بکشم ، ناراحت نیستم........
از اینکه گاهی نوشته هاتو می خونم، از اینکه گاهی از تو کوچه
اتون رد میشم و سرعت ماشینو کم می کنم تا دیر تر از اونجا
رد شدم متأسف نیستم........
از اینکه شاید نتونی درک کنی نوشته هامو، مأیوس نیستم.........
می دونم بزرگتر که بشی ، اگه یه روزی روزگاری همدیگرو
ببینیم، پیش وجدان خودم راضی ام که من خواستم و
شما نخواستین.....
می خوام اینا رو هر زمان که خوندی ( حالا هر وقت که شد ) بدونی که چه روزهایی بر ما گذروندند.......
راستی اگه دلت خواست حالا نگو ولی چند سال دیگه بگو آیا دلت برای ما هم تنگ می شد یا نه؟
نوشته شده توسط آیدین در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سنگ بودن ، شکستن ، یخ بودن ، آب شدن ، گرم بودن ، ذوب کردن ....
اینها شاید یه زمانی تمام احساسات یک نفر بود ، شایدم دو نفر !!! تمام شخصیت ویه عالمه حرف نگغته ی یه نفر بود ، شایدم دو نفر !!! ولی حالا اگه از کسی پرسی چشماشو گرد میکنه و میگه : مبانی ترمودینامیک ؟!!!
وقتی بخار اشباع از گوشهام میزنه بیرون میفهمم به سوپر هیت رسیدم که دو بارهم ری هیتر شده ! دیگه رگهام هم دارن آور لود میشن ، دیگه دی سوپر هیتر ها هم جواب نمیدن .......
در اوج نا امیدی ، کندانسورم آرزوست ...!
دیگه دیفیوژن هم جواب نمیده کاش احمدی نژاد یه سانتریفیوژ هم روی من نسب میکرد !
تیریب زدم ، اونم از نوع خاموشی کامل ، اِمرجنسی رو کی زد ؟ ... خدایا یه نفر دیگه هم داره منو از مدار خارج میکنه ...
خدایا اینبار کمکم کن !

نوشته شده توسط آیدین در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:32 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
انگار این همه آدم که نگاهم می کنند
مترسکهای عالم عجیب این پروردگار عظیم اند !
همانطور خشک و بی احساس
گاه گاهی تکان می خورند ،
از ضربه های نوک کلاغانی سمج !
و من این میان
کودکی هستم که به اینها می نگرم
گیج...و...مات
که چرا دنیای مرا نمی فهمید ای مترسک ها ..؟!
نوشته شده توسط آیدین در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 8:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شبی كه بغض عشق تمام وجودم را می فشرد و از بی همدمی دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم يك دفعه چشمم به ستاره ای افتاد كه جور ديگری به من چشمك زد و احساس كردم مثل بقيه نيست پس او را به خانه ی زخم خورده ی دلم با تمام وجود دعوت كردم و ستاره درخشيد ... تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس از آن من هر روز آرزوی رسيدن شب را می كردم به عشق ديدن آن ستاره حتی روزهای من هم رنگ شب گرفته بودند عاشق شب و متنفر از روز شدم شبی كه مثل هر شب برای ديدن ستاره بی قرار بودم هر چه نشستم نيامد نيمه شب بود و همه ی ستاره ها بودند جز ستاره ی من برای يك دم قلبم ايستاد و از ترس آنكه او را از دست داده باشم چشمهايم را بستم ...! میدانم که هست ولی نمی تواند بدرخشد .. اما هنوز هم که هنوز است من برای دیدن ستاره ام همان ستاره زیر آسمان جلوی نگاه تمسخر آمیزستارگان دیگر ... به خود برای همان شبها امید میدهم ...!
نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 6:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در روزهای خشک و بی ترانگی, بهترین لحظه هایم در کنار تو میگذرد. در سال جدید و درشهر غریب, خوشبختی عظیمی است با تو بودن و با عطر نفس های عزیز تو , خیابان های سرگشتگی را پیمودن.
ابرها را از انتهای آسمان می چینم و جامه ای نرم برایت می دوزم و عیدی می دهم بعد از آن باران را به خاطر تو تماشا خواهم کرد , آنگاه تو همراه باران در تمام دشتها خواهی بارید, همه جا سبز سبز می شود و من بی آنکه شماره ی شناسنامه ات را بدانم همچنان تو را دوست خواهم داشت.
دلم می خواهد برای همیشه به چشمانت تبعید شوم و در کنار مردم آن, روزگار بگذرانم و با هر پلکی که بر هم می گذاری بمیرم و با هر پلکی که از هم می گشایی مانند هر عید و بهاری دیگر , دیگر بار زندگی را از سر بگیرم و در آخر خوشحالم خوشحالم چون لااقل برای اینکه تو را در خواب ببینم از هیچ کسی اجازه نخواهم گرفت.
زایش اشوزرتشت در
خرداد روز از ماه فروردین
مبـــــارک بــــــاد
نوشته شده توسط آیدین در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 7:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
با زبونت دل خیلی ها رو میسوزونی پس چرا واسه یه کم سوختن همین زبونت با داغی چای، آنقدر شاکی میشی؟
و الا تنها بودم ....!
خدایا بیا مرد و مردونه شرط ببندیم ،خودت هم از آفرینش این همه کاراکتر احمق پشیمونی !
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 5:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بهم گفت: «می خوام باهات دوست باشم آخه می دونی من خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم:«آره می دونم فکر خوبیه آخه منم خیلی تنهام» یه روز دیگه بهم گفت:«می خوام تا ابد باهات بمونم، آخه خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم:«آره می دونم، منم خیلی تنهام» یه روز دیگه گفت:«می خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز رو به راه شد تو هم بیا. می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام.» بهش لبخند زدم و گفتم:«آره می دونم فکر خوبیه منم اینجا خیلی تنهام» یه روز تو نامه اش نوشت:«من اینجا یه دوست پیدا کردم.آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام» منم براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:«آره می دونم، فکر خوبیه منم خیلی تنهام» یه روز یه نامه دیگه فرستاد و توش نوشت:«من قراره اینجا تا ابد با دوستم زندگی کنم، آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام» منم براش لبخند کشیدم و گفتم :«فکر خوبیه منم...» و حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خوشحالم و بیشتر خوشحالم چون اون نمی دونه که من: «هنوز خیلی تنهام» در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهربازی می مونن.
از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جايی نمی رسی ...!
نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 6:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دیروز ... آره همین دیروز ...
عاشق دخترک روبرویی شدم..از کنارم که رد شد با تمام وجود بويش را بلعیدم
برگشتم تا برای آخرين بار نگاهش کنم که عاشق دخترک پشت سرم شدم...!
خيابانهای شلوغ هميشه من را گيج کرده اند..
نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 11:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ديشب خواب تو رو ديدم
تو بغلم بودی ،آروم ساکت.سرم رو شونه هات بود
آروم گردنت ميبوسيدم،دستم تو موهای نرمت ميچرخيد
عرق کرده بودی بوی خاک و بارون از موهات ميومد
نفسای گرمتُ زير گوشم حس ميکردم،زبونم بند اومده بود...
بعد سرم از رو شونهات برداشتم،زل زدم به چشمات هنوز بسته بودن
به سختی چشمات باز کردی..
چشمات يه جور ديگه شده بودن...بيخود و بی جهت ياد خدا افتادم...
حالا درست چسبيده بودم به صورتت لبات روی لبام بود وقتی نفس ميکشيدم
گرمای و جودت رو توی سينم حس ميکردم
چشمام بسته بودن تو تاريکی ماهُ می ديدم با کلی ستاره....
دلم برات تنگ شده...میخوام که بازم دستات تو دستام باشه...(...)
نوشته شده توسط آیدین در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 5:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
می آیم روزی
و حاصل صبرت را با کاسه ای از جنس 
بلور یکجا سر می کشم
می آیم ، آری روزی
و اگر انتظاری مانده باشد
برای تو و همگان
لبخند یخ بسته قالب میگیرم
من هنوز در کنار توام
آن که لیوان آب دردستش نگاه داشته
منم
تشنه نیستی ؟
به خدا هر روز سایه هایت را رنگ می زنم
اما هر بار که می آیم
به قدمهایت زانو بخشم
فاصله ای از تو پریده ، فریاد می زند :
تو دیگر از پاره خط های قلبم دوری ، دووووووور !
آه چقدر فاصله !!
نوشته شده توسط آیدین در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 10:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدنها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است
میگن انسانها بعضی وقتا اشتباه میکنن...
شاید اینجوری باشه...نمیدونم...
ولی من همیشه در حال اشتباه کردنم...
حتمآ من انسان نیستم...
آنچه وحشتناکه ارتفاع نیست افتادن از ارتفاعه
نوشته شده توسط آیدین در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 5:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
این که زمین گرد است و من فقط یک موجود خاکی
دلیلی بر خاکستری روزهایم نیست
آسوده نزیسته ام تا اینگونه خار از دنیا روم
من تنها به این دلیل خاکستری ام
که رنگ باران را تجربه کنم
این روزها دلم نمی رود برای کسی نامه بنویسم
شاید چون کسی نیست از احوال یک بیگانه با شما بپرسد و از نگاه من دنیا خاکستریم را نظاره کند ای تمام باران سر نوشت مرا خیس کن تا شاید اشکهایم را اندکی صبر فرا گیرد من در اندوه صدای چک چک ناودانت .....
خط ، دستی است به تمام روز های خاکستریم
این که دگر ننویسم من نیستم
امروز یک سال بزرگتر شدم!
نوشته شده توسط آیدین در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 5:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مداد رنگی ها مشغول بودن... به جز مداد سفید... هیچ کسی به او کار نمی داد... همه می گفتند:
{تو به هیچ دردی نمی خوری}...
یک شب که مداد رنگی ها ...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید... مهتاب کشید...و انقدر ستاره کشید...
که کوچک و کوچک و کوچک تر شد. ...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی ... جای خالی او ... با هیچ رنگی پر نشد
سلام
اِ من اومدم ....!
ولی دارم میرم این بار یه کمی طولانی تر و دورتر ...!!!
بی شک تابستانی که گذشت بهترین تابستان من بود

نوشته شده توسط آیدین در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 6:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من...!

نوشتن هميشه از روی شوق نيست، بلكه گاهی ناشی از نوعی اعتياده!!! اعتيادی كه حتی وادارت می كنه زمانی كه تصميم می گيری ديگه هرگز ننويسی، بنويسی كه چرا ديگه نمی نويسی.
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گربه کنی
کل دنیا سراب است بخند !
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
آیدین
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
دوستان
نوشته های پیشین
کوه از پشت من بالا می رود.......!!! من را می نوردد و از سمت ديگرم پايين می آيد....!! حالا من پشت کوه هستم..!! از کوه بالا می روم، کوه را فتح می کنم و از سمت ديگرش پايين می آيم. حالا کوه پشت من است و هيچ کس زبانم را نمی فهمد، فکر می کنند من از پشت کوه آمده ام.........!! هر چه فرياد می زنم به خدا من اهل همينجا هستم.....!!!!! اگر کوه از من بالا نمی رفت من هيچ وقت پشت کوه قرار نمیگرفتم....!!! ولی هيچ کس باور نمی کند. ...!!!!
POWERED BY
| تبدیل به صفحه خانگی |